تبليغاتX
خانه جوانان وبلاگ نویس بوشهر

 

 
دیدار با سالمندان !

 

به نام خدا

 

سلام دوستان عزیز

طبق قرار، روز چهارشنبه 24 اسفندماه به دیدار عزیزانی رفتیم که در سرای سالمندان ساکنند. به امید آنکه در آستانه سال جدید کمی شریک تنهایی هایشان باشیم.

 

دوستان از ساعت 4 آمده بودند و تا ساعت 4:30 که دیگه همه جمع شدیم.

آقایان : سعید (آفتاب آبی)، افشین، فرزاد و سها

خانمها: مژده، نازنین، ساناز، شیدای زمان، شکوفه یاس و ستاره

در لحظات پایانی نفیس عزیز به اتفاق مادرشان نیز به ما ملحق شدند.

 

آقا سعید که مثل همیشه مسلح آمده بودند (با اسلحه دوربین دار!!!) و این تصاویر هم حاصل شکار اوست.

 

هر کدام از آنان زنان و مردانی بودند که زمانی جوانان روزگار خویش بودند و در زمان خود سری در سرها داشتند و امروز در آن گوشه خلوت می رفت تا از یادها فراموش شوند.

هر چند محیط آنجا دلشاد نبود اما صفای دلشان بوی همان سادگی های قدیم را می داد.

و پرستاران و مددکارانی که از جان برای آنان مایه می گذاشتند و با احترام با آنها برخورد می کردند چیزی که آنان در آن سن نیازمندش بودند.

با وجود خستگی روزگار و دل دردمندشان ما را مهمان خلوت خویش کردند. ما هم سعی کردیم میزبانی باشیم که لبخند را مهمان لبهایشان کنیم و غم را از یادشان ببریم هر چند برای لحظه ای کوتاه .

 

در بدو ورودمان به استقبالمان آمدند با همان نگاه هایی که گویا منتظرمان بودند. و چه ساده ما را در جمع صمیمی خویش راه دادند.

سالنی بود که یک تلوزیون تنها سرگرمی آن بود. ساختمان جای دلچسبی نبود اصلا نشاط آور نبود. فکر  کردن به اینکه آنها مجبورند روزها و روزها انجا را تحمل کنند سخت بود.

با اجازه مسئول مرکز بچه ها بازدید رو شروع کردند.

یکی از خانمهای اونجا پیله کرده بود که یه نخ سیگار می خواد اما از اونجایی که همه بچه ها از نوع بچه مثبت بودن بنده خدا نتونست چیزی حاصل کند.

مادرانی که با لبخند جواب سلام ما را دادند.

چند نفر از خانمها حتی قادر به حرکت خودشون هم نبودن، گویا یکی از اونها بیماری ام اس داشت با اینکه سن زیادی نداشت ولی ... مجبور بود تحمل کنه. چهره ای حاکی از صبوری داشت. و لبخندی حاکی از زندگی! و چه سخت است با صبوری زیستن!

 

 

پدری می گفت من مدرسه نرفتم ولی هفت سال مکتب درس خوندم شما که دانشگاه رفتید یه معما می گم حل کنید. معما رو اینجا می نویسم اگه شما تونستید حل کنید. فقط اونهایی که اونجا بودن به بقیه تقلب نرسونن!

 

بلبل این باغم و آن باغ گلزار من است

استخوانم نقره و اندر شکم دارم طلا

هر کسی این معنی بداند

پیرو و استاد من است

 

حالا شما اگه گفتید جواب معما چی بود ؟؟؟

 

(( محبت این پیرمرد منو جذب کرده بود یه جورایی یاد پدربزرگ خودم افتاده بودم وقتی کنارش نشستم و باهاش حرف می زدم لبخند به لب بهم جواب می داد زمانی که ازش پرسیدم، پدر چند تا بچه داری ؟؟؟ چهره اش رو غم گرفت جواب من فقط سکوت بود با اون چشماش کلی حرف نزده بود که می گفت ... ))

 

مسئول اونجا راجع به برادر و خواهری گفت که اونجا نگهداری می شدند متاسفانه هر دو فلج بودند!!! فکرش رو کنید برادر و خواهری اونجا و هر دو ... نمی دونم اونها چند وقت یک بار می تونستند همدیگر رو ببینند. برادر یه ضبط بالای سرش روشن بود که صدای ترانه شادی از اون پخش می شد امید توی چشماش می درخشید و با لبخند مهربونش سعی داشت به ما هم همین رو بفهمونه . جنگیدن برای زندگی ...

آه ... وقتی دیدمش می خندید حالا که فکرش رو می کنم می بینم ما چقدر ناشکریم! مهمترین نعمت "سلامتی" رو داریم و باز ناله می کنیم ...

 

مسئول اون روز یه دختر با اراده بود خیلی دوستانه و صمیمی بر خورد کرد. ازش پرسیدم خانواده هاشون چند وقت یکبار به دیدنشون می آن ؟ گفت خیلی کم اینقدر که گاهی مردم به اونها سر می زنن خانواده هاشون سر نمی زنن مگه به اصرار و یا تلفن یا اتفاقی افتاده باشه که بخوان سر بزنن ... تازه وقتی هم سر می زنن شاکی هم هستند !!! ( جای تاسف داره )  

بهش گفتم خدا اجرتون میده حالا شما خانواده های اینها هستید.

 

ازش پرسیدم چقدر سازمانهای دولتی و بهزیستی و ... به اینجا کمک می کنن؟

گفت : حدود 85 تا 90 درصد هزینه مرکز رو کمکهای مردمی تامین می کنه !!!!

 

 

هنوز صدای پدری که با سوز دل توی سالن نشسته بود و شروه می خوند توی گوشامون صدا می کنه ...

ای روزگار !!!!

 

 

تصویر ۱

 

تصویر ۲

 

تصویر ۳

 

تصویر ۴

 

تصویر  ۵

 

تصویر ۶

 

تصویر ۷

 

 

با کمک های که جمع آوری شده بود بسته هایی آماده شد برای پذیرایی از آنان و مقداری مواد غذایی و مواد شوینده خریداری و به مرکز تحویل داده شد ضمن آنکه یک پاکت هم برای جمع آوری کمکهای نقدی فراهم شده بود.

 

در پایان جا دارد از همه عزیزان زحمت کشی که برای راحتی حال سالمندان تلاش می کنند تقدیر و تشکر کنیم و به یاد آوریم قدر دادن همه پدر و مادرها و پدربزرگ ها و مادربزرگهایمان باشیم .

زمانی که محتاج آنان بودیم آنان با دل و جان در کنارمان بودند یادمان باشد زمانی آنان نیازمند حضور ما هستند که در کنارشان باشیم. فراموششان نکنیم که حق بزرگی به گردن ما دارند. حق زندگی ... پس حق زندگی را از آنان نگیریم.

 

از دوستان وبلاگ نویس عزیزی که ما را یاری دادند صمیمانه متشکریم. امیدواریم این حرکت کوچک راه را برای قدمهای بزرگ تر هموار سازد.

 

عزیزانی که ما را یاری دادند ولی موفق نشدند که حضور داشته باشند: بانوی ماه و آب و آقایان همسفر عشق و طارمه.

 

پیشاپیش فرارسیدن بهار را به شما عزیزان تبریک عرض می کنیم و امیدواریم سال جدید سالی سرشار از موفقیت برایتان باشد. لحظه لحظه زندگی تان توام با آرامش و امید.

 

2 نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 21:54  توسط جوانان وبلاگ نویس بوشهری  | 

 
قرار وبلاگ نویسان بوشهری (3) ...

 

 

با سلام

دوستان ! با هماهنگی های انجام شده با مسئولین خانه سالمندان زمان برگزاری مراسم مشخص شد. چهار شنبه ۲۴/۱۲/۸۴ از ساعت ۴ تا ۴:۳۰ درب ورودی دانشگاه پیام نور منتظر حضور گرمتان هستیم و از انجا به خانه سالمندان میرویم !

دوستان گرامی میتوانند برای خرید اقلام مورد نیاز سالمندان کمک های نقدی خود را تا بعد از ظهر سه شنبه به دفتر شرکت خلیج فارس آنلاین واقع در میدان امام طبقه فوقانی بانک پارسیان برسانند.

ساعت کار شرکت ، صبح ها از ۸:۳۰ تا ۱ و بعد از ظهر از ساعت ۵ تا ۹:۳۰ شب میباشد .

دوستان در صورت تمایل کمک به صورت غیر نقدی،  لطفا تا قبل از روز برگزاری با شماره تلفن ۰۹۱۷۷۷۴۰۲۱۷ آقای مهیمنی هماهنگ کنند.


پاسخ به کامنت دانشگاه پیام نور:

ضمن تشکر از توجه شما 

قابل توجه است این دیدار به صورت یک قرار دوستانه می باشد و صرفا جنبه خیر دارد و برای کمک به خانه سالمندان برگزار می گردد. لذا برای برگزاری آن نیازی به هماهنگی با دانشگاه پیام نور دیده نمی شود. و اگر در اینجا اسمی از دانشگاه پیام نور آورده شده صرفا به منظور آدرس دهی بوده است و هیچ گونه ارتباطی با انجمن های آنجا و امور فرهنگی دانشگاه ندارد.

 ضمن آنکه در صورت تمایل از همکاری و مشارکت شما استقبال می شود و خوشحال خواهیم شد پذیرای شما در جمع دوستان وبلاگ نویس باشیم.

در ضمن " خانه جوانان وبلاگ نویس بوشهر " مدتهاست ثبت گردیده است.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 15:47  توسط جوانان وبلاگ نویس بوشهری  | 

 
قرار وبلاگ نویسان بوشهری (2) ...

 

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

 

  

مثل آنان که مال خود را در راه خدا انفاق می کنند ، مثل دانه ای است ، که هفت خوشه برآورد و در هر خوشه ای صد دانه باشد خدا پاداش هر که را که بخواهد ، چند برابر می کند خدا گشايش دهنده و داناست . ( بقره / 261 )

 

 

با سلام و درود

 

اسفند ماه دارد به آخر میرسد و همه جا بو و عطر بهار پیچیده است. درختان بار دیگر رخت سبز به تن میکنند. در همه خانه ها جمب و جوش خانه تکانی و زدودن غبار از زندگیست. در بازار ها و مغازه ها رفت و آمد زیاد است و همه جا نوید آمدن بهار را میدهد.

ولی ....

در همین نزدیکی مادر و پدری هستند که چشم به در دارند تا تو بیائی و خاک روزگار از دلشان برگیری ...

 

خانه وبلاگ نویسان جوان بوشهری در نظر دارد، هفته آخر سال مراسم خیریه ای در خانه سالمندان بوشهر برگزار کند. از کلیه دوستانی و عزیزانی که تمایل به شرکت دارند دعوت میشود.

نحوه کمک نقدی به صورت  " همت عالی " است و هر کس به در حد بضاعت میتواند در این کار خیر سهیم شود.

 

نحوه کمک و زمان برگزاری مراسم به زودی از طریق همین وبلاگ اعلام خواهد شد .

 

دوستانی که مایل به همکاری هستند در صورت تمایل، آمادگی خود را اعلام نمایند.

در ضمن منتظر پیشنهادات شما هستیم.

 

   

2 نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 22:33  توسط جوانان وبلاگ نویس بوشهری  | 

 
قرار وبلاگ نویسان بوشهری (1) ...

 

به نام یزدان مهر آفرین

 

 

 

با سلام و درود

از کنار آبهای زلال خلیج فارس

در کنار نخلهای استوار جنوب

و کوه های صبور خاموش

و همراه و همدل با مردمان خوب جنوب با شما سخن می گوییم

می گوییم از مهربانی و محبت و همدلی

کالایی که قیمتی است و کمیاب و عجیب گرد و غبار زمانه بر آن می نشیند

و منتظر دستان پر محبتی است تا این غبار را از چهره اش بزداید

تا بار دیگر به ما بگوید ما انسانیم

و حاملان امانت خدا !!!

 

می خواهیم با هم و در کنار هم باشیم

همدل و همراه

 

جمعی از دوستان وبلاگ نویس بوشهری می خواهند 

محفل دوستانه خویش را با دلهای دریایی مهمان ساحل محبت کنند

و به یاد آنان که از یاد رفته اند بار دیگر محبت را مهمان دلها کنند.

بر آنند که از مادران و پدرانی که روزگار آنها را به کنج خلوت سرای سالمندان برده

یادی کنند

و در جمعی دوستانه سری به سرای دلهای نازک شان بزنیم

و بگوئیم ما به یادتان هستیم

و بگوئیم دستانتان را می بوسیم و قدر دان همه زحمت های شما هستیم

اگر شما به سرای خاموشی پناه آورده اید ما را به پناه امن خویش راه دهید

تا صفای دلتان را مهمان قلبهایمان کنیم

تا پنجره دوستی ها را بار دیگر بگشاییم به سمت همه خوبی ها

و در آغاز بهار دلهایمان را به مهمانی جوانه ها و شکوفه ها ببریم

و در لحظه لحظه عمرمان به یاد آوریم همه بهار های که می آیند و می روند

و تنها گذری از خاطرات بر جای می ماند

...

باشد تا یادمان آید روزی هم قرار است ما پدر و مادر آیندگانمان باشیم

و بگوئیم هنوز به شما محتاجیم

و قدرتان را می دانیم

 

2 نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 19:18  توسط جوانان وبلاگ نویس بوشهری  |